ادبستان معرفت
استاد محمد مهدی معماریان ساوجی

داستان فلسفی قسمت ۱۳

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان فلسفی قسمت ۱۳

باری
من در این وضعیت بودم که مردی ازبیرون شهر با سرعت خود را بمن رسانیده و گفت بت پرستان باهم همداستان شده اند که تورا بکشند پس هرچه سریعتر از شهر خارج شو ومراقب باش که دیده نشوی وگرنه هلاکتت حتمی است
پس من با ترس و لرز منتظر فرصت ماندم تا شب فرا رسید ودر حالیکه کاملا حواسم به همه اطرافم بود بصورت مخفیانه از شهر گریختم
وقتی از شهر بیرون آمدم گویا تمام غم ها وغصه هایم را در شهر جا گذاشته بودم وخداوند عالم مرا با خروج از شهر از تمام غصه ها رهانید
پس دریافتم که هنگام غم وغصه زیاد مسافرت و خروج از شهر و دیار انسان را از ناراحتی ها رهایی میبخشد
و گویا شهر با تمام خوبی هایی که دارد نوعی زندان محسوب می شود و گاهی لازم است انسان ترک این زندان کند و خود را در آغوش دشت و بیابان بیفکند
خلاصه من راه صحرا در پیش گرفتم و بدون اینکه بدانم به کدام شهر و دیار رو کرده ام فقط با توکل برخدای عالم رهسپار شدم و میدانستم کسیکه برخدا توکل نماید به بهترین راه هدایت میشودهرچند که خود عاقبت ومقصد را نداند
پهنه صحرا خالی از حیات بود وتا چشم کار میکرد فقط بیابان بود و بیابان
گاهی می اندیشیدم که نکند بیابان موجب هلاکتم گردد ودر این صحرا از گرسنگی وتشنگی هلاک شوم
لکن همان خدایی که مرا از آب دریا که هلاک کننده است وپادشاه که قاتل اطفال بود نجات داده بود از خشکی بیابان نیز نجات داد
اینکه در پهنه صحرا یکه وتنها برمن چه گذشت خدا میداند
زیرا تنهایی بیابان توهم و قوه واهمه آدمی را تحریک میکند و خوفی برانسان غالب میشود که وصفش با کلمات دشوار است واضافه کن به اینها توهم تشنگی را که آن خود معضلی جداگانه است
اما جدای از این سختی ها تنهایی در بیابان و جداشدن از انواع تعلقات دنیایی
حس عجیب وغریبی است که انسان را به خود حقیقی خویش نزدیک میکند و فکر وذهن آدمی را مثل آئینه صاف میکند تا بتواند حقایق را زلال تر وصافتر مشاهده نماید
ومن سالک این بیابان تنهایی شده بودم تا در سادگی صحرا بساطت روح خویش را بخوبی دریابم
پس دیدم که من منم
یعنی آنچه در شهر با من بود از پدر ومادر وخواهر وبرادو خانه و شغل و کار وبار هیچ یک من نیستند بلکه اضافات من هستند
پس من منم ! حتی رخت تنم وعصای دستم و کفش وپای افزارم هیچ یک من نیستند
اما من کیستم ؟
این من کیست که میگوید دست من! پای من ! سر من ! قلب من ؟ مغز من ؟
پس من حقیقی من دست وپاو سر و بدن نیست واینها نیز مثل پدرو مادر وشهر ودیار اضافات من هستند نه خود من
عجیب است
تنهایی چقدر عجیب است و از همه عجیبتر من هستم
باید خودم را بشناسم تا بفهمم حیات وزندگی چیست چون حیات جسم و بدنم به خود من است
پس نفس من اصل حیات است و حیات مادی وجسمانی نیست و احکام ماده را ندارد وبا حواس ظاهری قابل درک نیست

پس از طی مرحله ی خشکی بیابان واسرار آن من به آب شهر وارد شدم
ودر کنار آب انسانها وحیواناتی را دیدم که برسر آن اجتماع کرده اند وبه آبیاری وسقایت گوسپندانشان مشغول اند
ادامه دارد….

سایت ادبستان معرفت-استاد محمد مهدی معماریان ساوجی.

۵/۵ - (۱ امتیاز)
مطالب مرتبط
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.