ادبستان معرفت
استاد محمد مهدی معماریان ساوجی

داستان فلسفی قسمت ۶

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان فلسفی قسمت ۶

القصه
من که چوپان دانا وحکیمی پیدا کرده بودم شبانه روز مشغول پرسش و جستجو بودم واز هر دری سوال میکردم وجوابی کامل وکافی میشنیدم
اما گاهی چوپان در مقابل پرسشهای من سکوت میکرد ووقتی علت سکوتش را جویا می شدم
میگفت برخی علوم و دانش ها ذوقی وچشیدنی است و حقیقت آن به گفتگو در نمی آید
ومن که معنای سخنش را کامل درک نمیکردم بهمین مقدار اکتفا می نمودم
روزگار به همین منوال می گذشت تا اینکه من متوجه امر غیر متعارفی شدم
وآن این بود که می دیدم برخی از ایام چوپان حکیم به کوه همجوار ما به تنهایی بالا می رود و مدتی را تک وتنها در بالای کوه سپری میکند
وبدون اینکه غذا و آبی با خود به بالای کوه ببرد چند روز در کوه می ماند
اوایل من چندان توجهی به این کار نداشتم ولی کم کم حس کنجکاوی در من بیدار شد که چوپان حکیم برای چه گله خود را رها میکند وچند شبانه روز یکه وتنها در کوه سکونت می نماید واصلا در این مدت به چکاری مشغول است؟
خلاصه یک روز سر صحبت را در این مورد باز کرده واز ماجرای کوه و خلوت در آن از چوپان سوال کردم
چوپان که سر به زیر افکنده بود نگاه نافذی بمن نموده و تبسمی پر معنا کرد ولی هیچ نگفت
این نگاه و تبسم و سکوت آتشی در وجود من برپا نمود که من را از خود بی خود نمود بگونه ای که زبانم از پرسش بسته شده بود
وبیشتر روزها در پیرامون خود تفکر میکردم وکمتر حرف میزدم و براثر همین سکوت حالتی را در خود احساس کردم که قبلا تجربه نکرده بودم
گاهی به سخنان حکیم فکر می کردم و گاه به موجودات اطراف خود با تعمق می نگریستم
یک روز براثر انقلاب درونی که در خود احساس می کردم با درختی سبز که در کنارم بود شروع به گفتگو نمودم که آیا تو که درخت هستی از حال خود آگاهی داری ؟تو چگونه برگهای خود را یک شکل و یک اندازه درست میکنی؟ چرا برگهای تو هر کدام شکل جدا گانه ای ندارند؟ چرا میوه های تو همه مثل هم هستند؟شکل آنها را چگونه اندازه گیری میکنی؟وخلاصه تو خود را چگونه می سازی؟
من مشغول این پرسشها بودم که ناگهان درخت به سخن در آمده وگفت آیا خود تو میدانی چگونه با این نظم ودقت درست شده ای ؟آیا مگر تو خودت را صورتگری کرده ای ؟
من نیز مانند تو از خود بیخبرم وفقط میدانم آنکه من وتوو بقیه موجودات را صورتگری کرده بسیار دانا وحکیم و قادر وتوانا بوده وحتما برای ما مقصدی مشخص کرده که باید بسوی آن حرکت کنیم
سخن که بدینجا رسید من تازه بخود آمده وبا تعجبی همراه ترس از درخت فاصله گرفته و گفتم درخت چگونه سخن می گوید ؟مگر می شود که درخت صحبت کند؟
وسریعا از آنجا دور شده و به دنبال چوپان دوان دوان به طرف گله گوسپندان رفتم
ادامه دارد….

سایت ادبستان معرفت-استاد محمد مهدی معماریان ساوجی.

۵/۵ - (۱ امتیاز)
مطالب مرتبط
1 نظر
  1. hamid می گوید

    ببخشید میشه این مطالب و نوشته های زیبا رو کمی کنیم برای دوستان بفرستیم .
    با تشکر .

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.