۱۴۰۳-۱۲-۳۰ تفسیر سوره یوسف آیات ۴۹-۵۴ جلسه ۱۲
بسم الله الرحمن الرحیم))
تفسیر قرآن در ماه مبارک رمضان
خدایا توفیقی ده ما را که در مورد قرآن تو کوتاهی نکنیم و سهم و بهرهی ما را از قرآنت بیش از این قرار ده.
((وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَهٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ))
پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۳۰ جلسه (۱۲)
موضوع: تفسیر سوره یوسف آیات ۴۹ الی ۵۴
صدیق یک مرتبه از انبیا پایینتر است.
صدیق کسی است که پیامبر و امام زمان خود را در ظاهر و باطن تصدیق میکند و ظاهر و باطنش یکی است، نه در ظاهر و نه در باطن قدمی خلاف با رسول الله بر نمیدارد، و آنچه رسول الله میآورد را تأیید میکند.
در عالم اسلام صدیق اکبر لقب علی ابن ابیطالب علیه السلام است.
در خواب پادشاه سه بار کلمه هفت به کار رفته است و در داستان حضرت یوسف سه تا هفت دیده میشود.
اولی اینکه حضرت یوسف ۷ سال در زندان بود و دوم اینکه ۷ سال وزیر میشود و سوم اینکه ۷ سال قحطی را مدیریت میکند.
یوسف
ثُمَّ یَأْتِی مِن بَعْدِ ذَٰلِکَ عَامٌ فِیهِ یُغَاثُ النَّاسُ وَفِیهِ یَعْصِرُونَ
ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ [ﺩﻭﺭﻩ ﺳﺨﺖ ﻭ ﺩﺷﻮﺍﺭ،] ﺳﺎﻟﻲ میآید ﻛﻪ ﻣﺮﺩم ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥِ [ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ] ﻳﺎﺑﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ [ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﺤﺼﻮﻟﺎﺕ ﻛﺸﺎﻭﺭﺯﻱ] ﻋﺼﺎﺭﻩ ﻣﻴﻮﻩ میگیرند. (۴۹)
برای یغاث چند معنا گفته شده، یکی اینکه برای مردم دادرسی میشود که یکی از القاب امام عصر عج غوث است.
معنای دیگر یغاث از باران است و باران رحمت الهی میبارد یعنی سال فرج میآید.
حضرت یوسف از کجای خواب فهمید که سال فرج کدام سال است؟ چون پادشاه دید هفت لاغر هفت گاو چاق را میخورند پس میشود ۱۴ سال یعنی سال ۱۵ فرج است.
یوسف
وَقَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ فَلَمَّا جَاءَهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَىٰ رَبِّکَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَهِ اللَّاتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ
ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ [ﻣﺼﺮ]ﮔﻔﺖ: ﻳﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺁﻭﺭﻳﺪ. ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ [ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ] ﻧﺰﺩ ﻳﻮﺳﻒ ﺁﻣﺪ، ﻳﻮﺳﻒ ﮔﻔﺖ: ﻧﺰﺩ ﺳﺮﻭﺭﺕ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﭙﺮﺱ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺎﻧﻲ ﻛﻪ دستهای ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﻳﺪﻧﺪ، ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﻳﻘﻴﻨﺎً ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭم ﺑﻪ ﻧﻴﺮﻧﮓ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺍﻧﺎﺳﺖ. (۵۰)
خوابها چند جور هستند، بعضی خوابها مثل خواب دو مصاحب زندانی تقدیر و عاقبت کارشان را میبینند که یکی آزاد میشود و دیگری به دار آویخته میشود.
یک موقع در خواب به انسان راهکار نشان میدهند که مثلاً این کار را انجام بدهید که چنین چیزی در راه است مثل خواب پادشاه مصر.
پادشاه که تعبیر و راهکار یوسف را شنید گفت این فرد را برای من بیاورید که او به درد مشاوره میخورد و علیم است.
((پادشاهان باید انسانهای دانشمند را دور خود جمع کنند که غیر از این باشد حکومتشان هلاک میشود))
زمانی که آن رسول آمد نزد حضرت یوسف که او را ببرد، او نرفت و گفت برگرد و از پادشاه بپرس سرگذشت زنهایی که دستهای خود را بریدند چه بود!!!!
(یعنی پروردگار من آگاه است اما تو از پروردگار خودت که پادشاه است بپرس)
چرا حضرت یوسف از زندان بیرون نرفت؟ این حرکت یک اعتصاب بود برای اینکه یوسف به پادشاه و دیگران نشان بدهد که چرا زندانی شده و اینکه بی گناه است و خیانتکار و گناهکار نیست، نبوده و نخواهد بود.
یوسف
قَالَ مَا خَطْبُکُنَّ إِذْ رَاوَدتُّنَّ یُوسُفَ عَن نَّفْسِهِ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَیْهِ مِن سُوءٍ قَالَتِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ
[ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ]ﮔﻔﺖ: ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﻳﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻛﺎم ﺟﻮﻳﻲ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩﻳﺪ ﭼﻴﺴﺖ؟ [ﺯﻧﺎﻥ] ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭘﺎﻙ ﻭ ﻣﻨﺰّﻩ ﺍﺳﺖ ﺧﺪﺍ! ﻣﺎ ﻫﻴﭻ ﺑﺪﻱ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺳﺮﺍﻍ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ. ﻫﻤﺴﺮ ﻋﺰﻳﺰ ﮔﻔﺖ: ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺣﻖ [ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻧﺶ] ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﺷﺪ، ﻣﻦ [ﺑﻮﺩم ﻛﻪ] ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﺎم ﺟﻮﻳﻲ ﻛﺮﺩم، ﻳﻘﻴﻨﺎً ﻳﻮﺳﻒ ﺍﺯ ﺭﺍﺳﺘﮕﻮﻳﺎﻥ ﺍﺳﺖ. (۵۱)
خطب یعنی کار بد و بزرگ.
در سوره طه میفرماید ((قَالَ فَمَا خَطْبُکَ یَا سَامِرِیُّ))
در اواسط داستان وقتی زلیخا مجلس را آماده کرد و یوسف را آورد زنان از جمال او گفتند حاشالله یعنی خدا را تنزیه کردند به خاطر ظاهر یوسف ولی در اینجا خدا را تنزیه کردند به خاطر پاکی و باطن حضرت یوسف.
از بین آن همه کید بالاخره حق آشکار شد و زن وزیر مصر گفت من از یوسف کام خواستم!!!
یوسف راست میگوید و از صادقان است.
حضرت یوسف بیرون نیامد از زندان تا زنان در غیاب او به بی گناهی یوسف اعتراف کنند.
باید پادشاه مطمئن میشد که او خیانتکار نیست.
نکته: اگر تهمتی به تو خورد در حالی که پاک بودی نگران مباش زیرا همان تهمت برای تو بذر خیر میشود.
وقتی از حضرت یوسف رفع اتهام شد و بیگناهیاش ثابت شد پادشاه به او اطمینان کرد.
روایت نبوی: هرچه برای مؤمن پیش بیاید به خیر اوست.
انسانی که مؤمن و اهل تقواست خدا را دارد و اگر مردم بخواهند او را پایین بیاورند، او میرود بالاتر.
انسان نباید نگران باشد، اگر جایی تحت فشار قرار گرفتی برای رشد و تکامل تو خوب است.
آیه قرآن: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ
ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خدا پروا کنید و با صادقان باشید.
صادقانی که کاملترینشان پیامبران و اهل بیت رسول بزرگوار اسلام هستند.
همراه صادقان باشید یعنی چه!!!!
یعنی در اعتقادات همراه آنان باشید.
رسول خدا ص به عمار گفت اگر همه یک طرف رفتند و امیرالمؤمنین به تنهایی یک طرف رفت، تو برو دنبال امیرالمؤمنین.
بعد از رسول خدا جز چهار نفر، همه مرتد شدند.
۱-مقداد ۲-عمار ۳-ابوذر ۴-سلمان
صدیق اکبر علی است پس با علی باش چون علی مع الحق و حق مع العلی است.
عرفان در همین جزئیات است وگرنه در کلیات همه استاد هستند.
در جزئیات امر است که نشان میدهد انسان چه کاره است.
یوسف
ذَٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی کَیْدَ الْخَائِنِینَ
[ﻣﻦ ﺑﻪ ﭘﺎﻛﻲ ﺍﻭ ﻭ ﮔﻨﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﻛﺮﺩم] ﻭ ﺍﻳﻦ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻳﻮﺳﻒ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻏﻴﺎﺏ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻭﻱ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻧﻮﺭﺯﻳﺪم ﻭ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﻴﺮﻧﮓ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻛﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺘﻴﺠﻪ نمیرساند. (۵۲)
چقدر کید و خیانت آمده است در این سوره.
علامه طباطبایی میفرماید این کلام، کلام حضرت یوسف است که میگوید این کار را من کردم که عزیز مصر بداند من او را در پنهانی خیانت نکردم.
عزیز مصر میدانست که یوسف خیانت نکرده پس کلام، کلام حضرت یوسف نمیتواند باشد.
این مجلس پادشاه است و حضرت یوسف هم اینجا نیست الان پس کلام زلیخاست.
چرا علامه این حرف را زد؟ زیرا آن زمان مسلم بوده برایشان که زلیخا بت پرست بوده در حالی که در قرآن اشارهای به بت پرستی زلیخا نشده است.
در اول سوره یوسف گفتیم که یوسف در زمان فراعنه نبوده و قبل از فراعنه مصر بوده که حکام عرب حاکم بودند و موحد هم بودند.
حضرت علامه چون زلیخا را بت پرست میداند میگوید کلام یوسف است در حالی که اصلاً یوسف در این مجلس حضور ندارد و این کلام زلیخاست.
زلیخا میگوید این اعتراف را کردم که یوسف بداند در پشت سر او به او خیانت نکردم و به پاکیاش اعتراف کردم.
ذلک لیعلم انی…. برای آن است که من به او خیانت نکردم
نظام، نظام عدل است.
این عالم فعل خداست و فعل خداوند دروغ و کید و حیله را بر نمیتابد، خداوند اینطور این عالم را ساخته که دروغ همیشه یک باگی دارد و بالاخره حقیقت مشخص میشود.
یوسف
وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَّحِیمٌ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ ﺗﺒﺮﺋﻪ نمیکنم; ﺯﻳﺮﺍ ﻧﻔﺲ ﻃﻐﻴﺎﻥ ﮔﺮ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﻪ ﺑﺪﻱ ﻓﺮﻣﺎﻥ میدهد ﻣﮕﺮ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭم ﺭﺣﻢ ﻛﻨﺪ; ﺯﻳﺮﺍ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭم ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺁﻣﺮﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ. (۵۳)
این کلام زلیخاست که میگوید نفسم به بدی امر کرد و نشان میدهد موحد بوده است.
نفس یوسف صدیق، امر کننده به سوء نیست زیرا انسان کامل دارای نفس مطمئنه است.
وارد نفسانی فقط یک چیز را میخواهد که اگر گوش ندهید سکوت میکند ولی وارد شیطانی میگوید فلان گناه را بکن، اگر نکنی میرود سراغ گناه بعدی اما نفس فقط یک چیز میگوید.
الا ما رحم ربی، میگوید مگر اینکه پروردگارم رحم کند و این از الطاف خفیهی الهی است، لطفی که مخفی است در بلاها مثلاً به انسان مصیبتی، دردی، رنجی میخورد برای پیشرفت و استکمال او.
پروردگار من خطاهای گذشته را میبخشد زیرا غفور است و در آینده با رحمتش تربیت میکند زیرا رحیم است.
کسی که در مسیر خدا قرار میگیرد خداوند ماقبل او را مورد غفران قرار میدهد و مابعد او را مورد رحمت رحیمیه قرار میدهد، فقط باید در مسیر الله باشد.
یوسف
وَقَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمَّا کَلَّمَهُ قَالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنَا مَکِینٌ أَمِینٌ
ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﻳﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺁﻭﺭﻳﺪ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﮔﺰﻳﻨﻢ. ﭘﺲ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻳﻮﺳﻒ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻋﻠﺎم ﻛﺮﺩ: ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﺰﺩ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﺍﻱ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﻭﻣﻘﺎﻣﻰ ﻭ [ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﻣﻮﺭ] ﺍﻣﻴﻨﻲ. (۵۴)
و در اینجا برای بار دوم گفته میشود حضرت یوسف را برای من بیاورید.
استخلصه لنفسی… آزاد کنم برای خودم یعنی او کنار پادشاه قرار بگیرد.
حضرت یوسف را آوردند و آزاد کردند و پادشاه با او سخن گفت و دید حضرت یوسف یک انسان معمولی نیست و الهی است.
حضرت یوسف را به بهای اندک فروختند ولی او خودش را نفروخت.
نکته: انسانها باید مراقب باشند تا ایمان خود را نفروشند.
یک لبخند رضایت امام زمان را با هیچ چیز عوض نکند.
اگر امام بگوید که تو خوب شیعهای هستی (نِعْمَ الْعَبْدُ)
همینکه درموردت بگوید بنده نیکویی است به تمام دنیا و آخرت میارزد.
الحمدلله علی الولایه