۱۴۰۳-۸-۲۷ شرح عیون مسائل نفس عین ۵۶ جلسه ۳۶۲
بسم الله الرحمن الرحیم
یکشنبه ۱۴۰۲/۸/۲۷، عیون مسائل نفس،
جلد دوم، جلسه۳۶۲
موضوع: عین ۵۶، نفس میتواند در ماده بدن عنصری اش صورتی را بگذارد که ماده را بر طبیعت خویش باقی دارد.
میفرماید:
یعنی نفس میتواند بدن را بعد از مفارقت
نفس از بدن بر آن طبیعت خودش نگهدارد
نه همه نفوس؛ چون بعضی از نفوس میتوانند
صورت و حقیقتی را در بدن باقی بگذارند و آن
صورت بدن را حفظ کند.
در عیون گذشته یک عینی داشتیم در خواص
نفس که نفس چه خواصی دارد؛ چه قدرتهایی
دارد؛ علامه حسن زاده آملی فرموند: نفس خواص عجیب و غریبی که از خود صادر میکند؛ این هم میتواند جزو همانها قرار بگیرد، منتهی بخاطر مهم بودن مطلب یک عینی را برایش اختصاص داده است.
یعنی اصل و اساس نفس روحانی و مجرد است و برایش انحایی است انحای مختلفی است
نحوههای مختلفی دارد از تعلقات تصرفاتی که
میتواند انجام دهد یکی تصرف در بدن است که
همه دارند و بعضی از تصرفات هست که مختص
بعضی از نفوس است؛ خود نفس از بدن جدا شود
اما صورتی؛ فعلیتی را در بدن باقی بگذارد که بدن سالم بماند مانند اصحاب کهف و امثال واشباح آنان.
اساس مطلب اینکه بعضی از نفوس چنین قدرتی را دارند که بعد از جدا شدن از بدن صورتی را در بدن بگذارند که آن صورت بدن را حفظ کند.
محی الدین ابن عربی میگوید:
من مدت یک ماه از بدنم مفارقت کرده بودم ولی
دوستانم میگفتند شما در این مدت میآمدید به مسجد و نماز میخواندید و میرفتید خانه! با اینکه من نبودم.
دقیقاً همین مطلب است که هم در زمان حیات هم بعد از مرگ این امر از بعضی نفوس صادر میشود.
شرح عین ۵۶ در اینکه نفس و اقتدار بر جانشین نمودن صورت در ماده بدن عنصری خویش است که ماده را بر طبیعت خود نگه میدارد
اینکه بدن مادی بعضی از نیکان و صالحان بعداز مرگ سالم و تازه باقی میماند مرتبط با همین عین است.
یک موقع طرف را در سرد خانه میگذارند که منجمد میشود و ظاهر بدنش باقی میماند یا بدنش را در محفظه شیشهای خلا قرار میدهند و سالها ظاهر بدنش سالم است؛ یا بدن را مومیایی کردهاند یا در نمک میافتد ووو…..
بحث این نیست، بحث سالم ماندن ظاهر بدن نیست.
وقتی میگوید نفس بدن مادی اش را سالم و تر و تازه باقی نگه میدارد یعنی داستان این با آن متفاوت است؛ اینجا بدون هیچ امر طبیعی، بدن سالم میماند و تازهی تازه است و الا یک پوست و استخوانی از بدن فرعون هم باقی مانده است.
اما نمونههایی هست که بدن تر و تازه باقی مانده است یعنی نفس نگذاشته است که طبیعت بدن متلاشی بشود.
موضوع و محمول:
مثال: علی عالم است؛
موضوع علی است که عالم بر او حمل شده است.
حسن نویسنده است؛
حسن میشود موضوع و نویسنده میشود محمولش.
بدن موضوعی است که محمولش نفس است
نفس قوام بخش بدن است و برای نفس موضوع قریب طبیعت است و موضوع بعید بدن است.
نفس است که طبیعت بدن را حفظ کرده است.
قوای نفس:
بعضی از قوا هست که مربوط به نفس مجرد است
که با مردن آن قوا از بین نمیروند مثل: قوای ادراکی.
اما بعضی قوا هست که مربوط به جسم است
مثل قوه متفکره که قوای بدنی است یا
قوهای که احساس گرسنگی و سیری میکند.
آن قوایی که مخصوص نفس است
اما با نفس تعلق به جسم دارند با مرگ بدن از بین میروند؛ حالا این طبیعت خودش موضوع قریبی است که نفس بر او حمل میشود و خود این طبیعت به روی جسم سوار است؛ روی بدن سوار است که میشود موضوع دورتر یعنی بعید.
موقع مرگ: ای دست و پا و سر همه تودیع هم کنید!
بدن مادی و طبیعتش متلاشی میشود.
اما بعضی از نفس میتوانند صورتی بگذارند که آن صورت طبیعت بدن را حفظ کند؛
اما آنی را که به جا میگذارد از نظر فلسفی اثبات کردنش
خیلی صعب و مشکل است.
خود جناب ملا صدرا فقط مطرح کرده است
که چنین چیزی هست و چگونه بجا میگذارد
و چی را بجا میگذارد مطلب خیلی سنگین و
صعب است؛ سخت است ووو
بحث فلسفی است و از نظر فلسفی باید
اثبات کنیم که مطلب چه میشود.
حقیقت این است:
نفس یک کارهایی دارد که واقعاً عجیب و غریب است و نفس به پایهای میرسد که بر همه حضرات
(حضرات خمس؛ حضرات شهادت و عالم مثال و عالم عقل و اینها را میفرماید) احاطه پیدا میکند.
در این هنگام شانی وی را از شانی باز نمیدارد.
شما خودتان در خواب اینطرف و آنطرف میروید در حالی که در خواب هستید.
این هم شبیه به همین مطلب است.
در اعتقاد شیعیان:
وقتی شما امام عصر عج را صدا میزنید در هرجایی و هر زمانی میشنود و جواب میدهد زیرا
شانی از شانی او را باز نمیدارد.
انسان کامل مظهر «لَا تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ» است.
دقت کنید که بحث سالم بودن ظاهر اجساد نیست چون در هوای سرد هم ظاهری از بدن سالم میماند! بحث اینست که نفس صورتی را القاء میکند که آن بدن سالم میماند و آن بدن پلاسیده و خشکیده نمیشود و بدن بعد از هزار سال سالم و تر و تازه است مانند بدنی که خوابیده است.
نمونهاش پیامبر اشموئیل که در همسایگی ما
هم هست که شخص معتمدی نقل میکرد وقتی
قبر ایشان را شکافتند داخل شدند دیدند
بدن ایشان سالم سالم است و تازه است.
پیغمبر اشموئیل از انبیای بنی اسراییل است که قبل از حضرت عیسی ع بوده است و حدود دو یا سه هزار سال با ما فاصله دارد.
از این موارد خیلی زیاد هست و این ربطی
به محیط و سرما و نمک و اینها ندارد.
زیارت جامعه:
این عبارتی از زیارت جامعه از امام هادی ع
است خطاب به اهل بیت ع:
«* ذککرُکُم فِی الذّاکِرینِ وَ أسْماؤُکُمْ فِی الأْسْماءِ وَ أجْسادُکُمْ فِی الْأجْسادِ وَ أرْواحُکُمْ فِی الأْرْواحِ وَ أنْفُسُکُمْ فِی النُّفُوسِ وَ آثارُکُمْ فِی الآْثارِ وَ قُبُورُکُمْ فِی الْقُبُورِ، …
یعنی (یاد شما در یادها و نامهای شما در نامها و جسدهای شما در اجساد و روحهای شما در ارواح و نفوس شما در نفوس و آثار شما در آثار و قبور شما در قبور است) یعنی اجساد و قبور به معنای دهری و بالاترش.
نکته:
در شرح این عبارت زیارت جامعه اختلاف است؛
یک معنای آن همانست که علامه حسن زاده آملی فرمودند:
نفوس شما در همه نفوس است و ارواح شما
سریان دارد در همه ارواح و ذکر شما در همه اذکار.
یک معنای آن اینست که: بااینکه ذکر شما در میان ذکر دیگران است و اسم شما درمیان اسامی دیگران است اما شما کجا و دیگران کجا؟!
یعنی وقتی نام بقیه را میبریم نام امام را هم میبریم.
مثلاً: طلحه و زبیر و ابوبکر و عمر و علی.
ولی اصلاً شما کجا و اینها کجا؟!
شما با این عظمتتان چگونه اسمتان در میان این اسامی است؟!
خداوند سبحان هم با عظمتی که دارد همینگونه است. اسم الله هم در بین بقیهی اسم هاست.
یادش در میان بقیه یادهاست.
میخواهد بگوید شما اهل بیت ع با آن عظمتی
که دارید جسمتان در میان جسم هاست و قبرتان
در میان قبور.
آقاجان آن یکی معنا را اینجا گرفته است که
به معنای سریان است که اسم شما و جسم شما
و ارواح شما در میان همه سریان دارد.
به معنای دهری است و بالاتر از آن یعنی
آن باطن و ملکوت را میفرماید.
تبصره:
داستان اصحاب کهف را میفرماید
که چگونه سیصدسال طرف میخوابد و
بعد بیدار میشود و آن بدن نمیپوسد و متلاشی
نمیشود؛ میگوید از همین باب است.
الکهف
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا
ﺁﻳﺎ ﮔﻤﺎﻥ ﻛﺮﺩﻱ ﻛﻪ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﻛﻬﻒ ﻭ ﺭﻗﻴﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﻴﺰ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ؟ [ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ; ﺯﻳﺮﺍ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﻬﻦ ﺩﺷﺖ ﻫﺴﺘﻲ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻲ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﻴﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﻛﻬﻒ ﺍﺳﺖ.] (۹)
داستان اصحاب کهف در قرآن نیامده است
که در چه زمانی بوده است و فرموده هیچ کس
نمیداند و این خودش نکتهای دارد.
معلم اول ارسطو روایت کرده است که این
اتفاقی که برای اصحاب کهف اتفاق افتاده است
برای قومی قبل از اصحاب کهف هم اتفاق افتاده است.
این عبارت شفاء در مقام است:
کسانی که خود حرکت را زمان میدانند
میگویند از میان موجوداتی که میبینیم
حرکت چیزی است که به ماضی و مستقبل
منقسم میشود و طبیعت او این است که دائماً
دو جزء به این صفت داشته باشد و آنچه این صفت داشته باشد زمان است؛ و نیز میگویند
ما زمان را وقتی ادراک میکنیم که حرکت را
احساس کنیم …یعنی هر لحظهای قبل و بعد دارد
پس این چیست حرکتی دائمی است؛ ادراک زمان
وقتی که ما حرکت را حس میکنیم
یعنی وقتی خوشحالی زمان کوتاه میشود
اما وقتی دردمندی زمان طولانی میشود
کسی که خوش است زمان از یادش میرود
اگر حرکت را درک نکنید زمان را متوجه نمیشوید مثل اصحاب کهف که ندانستند که یک روز خوابیدند یا نیم روز! وقتی بیدار شدند گفتند چقدر خوابیدیم؟
در حالی که سیصد سال خوابیده بودند.
ارسطو میگوید قبلاً برای قومی این اتفاق پیش آمده است.
ابن سینا میگوید پس این مربوط میشود به قبل
از اصحاب کهف ووو
علامه حسن زاده آملی اینجا داستان اصحاب کهف را میفرماید متعلق به کدام زمان بوده است؛
اخبار میگوید بعد از حضرت عیسی ع بوده است
اما در قرآن زمانش نیامده است و این خودش نکتهای دارد، اخباری که در کتابها آمده است
آیا درست است؟ نکته دارد؛ شیخ الرئیس از معلم اول ارسطو روایت کرد اینکه برای اصحاب کهف اتفاق افتاد برای قومی خدا پرست قبل از اصحاب کهف هم اتفاق افتاده است ووو
یعنی ممکن است یک قضیهای در طول
تاریخ دو یا سه بار اتفاق افتاده باشد
مثل اصحاب اخدود که حدیث:
امیرالمؤمنین ع فرمود:
این واقعه سه بار در طول تاریخ اتفاق افتاد،
یکبار در ایران و یکبار در یمن و یکبار در سوریه
بوده است؛
منظور وقایع عجیب و غریب است.
اما در بیشتر اخبار چنین آمده است
که بین پیغمبر ص ما و مسیح ع اتفاق افتاده
است که یک مقدار هم نمیخواند!
چرا؟ چون بین پیامبر ص ما تا حضرت مسیح ع
پانصدسال و اندی فاصله است و اینها سیصد سال فقط خواب بودند پس چه وقت به خواب رفتند؟ اگر یک مقدار هم فاصله داشته باشد از زمان ولادت حضرت مسیح ع خیلی نزدیک میشد به زمان پیامبر که اینگونه نبوده است، اگر چه اخبار میگویند نزدیک بوده است
اما نمیخورد در این فاصله بوده باشد.
میگوید نمیخواهم انکار کنم که یکبار دیگر هم
اتفاق افتاده است ممکن است بشود
و اصلاً بحث ما مرتبط با همین داستان است.
نکته:
اگر در کتاب یهودیها آمده بود یهودیها
باید تعداد اصحاب کهف را میدانستند.
اما در قرآن فرموده است:
الکهف
سَیَقُولُونَ ثَلَاثَهٌ رَّابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَیَقُولُونَ خَمْسَهٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغَیْبِ وَیَقُولُونَ سَبْعَهٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُل رَّبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ فَلَا تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِرًا وَلَا تَسْتَفْتِ فِیهِم مِّنْهُمْ أَحَدًا
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻱ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﭼﻬﺎﺭﻣﻴﻦ ﺁﻧﺎﻥ ﺳﮕﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩ . ﻭ میگویند: ﭘﻨﺞ ﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺷﺸﻤﻴﻦ ﺁﻧﺎﻥ ﺳﮕﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ [ﺍﻳﻦ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻧﻈﺮﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺩﻟﻴﻞ] ﺗﻴﺮ ﺑﻪ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ . ﻭ میگویند: ﻫﻔﺖ ﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻫﺸﺘﻤﻴﻦ ﺁﻧﺎﻥ ﺳﮕﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﺑﮕﻮ: ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭم ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺁﻧﺎﻥ آگاهتر ﺍﺳﺖ، ﺟﺰ ﺍﻧﺪﻛﻲ ﻛﺴﻲ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ نمیداند. ﭘﺲ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺤﺚ ﻭ ﻣﺠﺎﺩﻟﻪ ﻣﻜﻦ ﻣﮕﺮ ﺑﺤﺚ ﻭ ﻣﺠﺎﺩﻟﻪ ﺍﻱ ﻇﺎﻫﺮ، ﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﻧﻈﺮ ﻣﺨﻮﺍﻩ . (۲۲)
تعداد آنها را نمیداند مگر قلیل ودر مورد آنها
از هیچکس سؤال نکن و بحث نکن یعنی
هیچکس نمیداند درحالیکه اگر زمانشان نزدیک به پیامبر بود دیگران میدانستند و خبر داشتند.
میخواهد بگوید هیچکس در مورد آنها اطلاعی
ندارد!
و ما را رهنمون میکند که ممکن است قبل از
ارسطو درست باشد.
الحمدلله علی الولایه