هفته نامه ۹۴٫۰۵٫۲۹

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین

الصلاه و السلام علی سیدنا و نبینا و طبیب قلوبنا و شفیع ذنوبنا العبد الموید الرسول المسدد المحمود الاحمد ابی القاسم المصطفی محمّد

اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذ الساعه و فی کل ساعه ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً

برحمتک یا ارحم الراحمین


 

کتاب توحید اصول کافی

این کتاب، استدلالات مختلف ائمه اطهار است در باب اثبات وجود خداوند و توحید که البته به اندازه عقول مردم با آن ها مختلف سخن گفته شده است که کلم الناس علی قدر عقولهم.

حدیث دوم:

ترجمه حدیث

مردی گوید: من و ابن ابی العوجاء(که از انسان های مادی و به اصطلاح ماتریالیست منکر وجود خدا بوده است) و ابن مقفع در مسجد الحرام بودیم (در مکه چه می کردند؟ این ها می آمدند این مراسم را تماشا کنند خوششان می آمد، حتی یک جا دارد که من آمده ام دیوانگی مردم را نگاه کنم) ابن مقفع با دست به طوافگاه اشاره کرد و گفت این مردم را که می بینید کسی از آنها را شایسته نام انسانیت نمی بینم جز آن شیخ که انجا نشسته است (امام صادق (ع) را می گفت) ولی دیگران فرومایگان و چهارپایانند. ابن ابی العوجاء گفت چگونه این نام را فقط شایسته این شیخ میدانی؟ گفت برای این که آنچه را نزد او دیدم (از دانش و…) در آن ها نیافتم. گفت باید گفته ات را درباره او بیازمایم. گفت این کار را نکن چون می ترسم عقیده ات را تباه سازد. گفت منظور تو این نیست بلکه می ترسی نظرت در مورد مقام شامخی که برای او توصیف کردی نزد من تضعیف شود! گفت: چون درباره من چنین گمان داری برخیز و نزد او برو و تا می توانی خودت را از لغزش نگه دار و مهار خودت را از دست نده که تو را در بند کشد و راه فرار را بر تو می بندد. آن چه را می خواهی به او بگویی به طور کامل بررسی کن و پس از تشخیص سود و زیان گفتارت آن چه به سود توست نشانه بگذار و آن را بازگو نما. راوی گوید ابن ابی العوجاء برخواست به خدمت امام صادق رفت و من و ابن مقفع نشسته بودیم وقتی ابن ابی العوجاء بازگشت گفت وای بر تو ای پسر مقفع این مرد از جنس بشر نیست (ما هذا ببشرٍ)   بلکه اگر در دنیا روحانیی باشد که هرگاه بخواهد با کالبد مجسم شود و یا بخواهد روح صرف و نامرئی گردد این مرد است. ابن مقفع گفت چطور؟ گفت نزد او نشستم و هنگامی که دیگران رفتند و من تنها ماندم، بدون این که چیزی بپرسم گفت: اگر حقیقت چنان باشد که آن ها (مسلمانان طواف کننده) میگویند – و همان طور هم هست – آن ها رستگارند و شما در هلاکت گرفتارید و اگر چنان باشد که شما میگویید – در صورتیکه چنان نیست – شما با آن ها برابرید! ( آقاجان بدون این که او حرفی بزند با این مطلب استبداد فکری او را یک مرتبه فرمی ریزد طرف یک احتمالی هم قائل می شود که نکند راست بگویند اینها؟! طبق قائده روانشناسی دفع ضرر محتمل.)

گفتم خدایت تو را مورد رحمت قرار دهد مگر ما چه می گوییم؟ و آن ها چه می گویند؟(خواست نظر خودش را کتمان کند) گفته ما و آن ها یکیست! فرمود چگونه گفته تو با آن ها یکیست در حالی که آن ها معتقدند معاد و پاداش و کیفری دارند و معتقدند در آسمان معبودی هست و آسمان ها آباد است (اهلی دارد) در حالی که شما عقیده دارید آسمان ویران است و کسی در آن نیست.(چون این کرامت را حضرت نشانش داد این به هم ریخت، یعنی هم یک مطلب علمی فرمود و هم کرامتی نشانش داد. مثل این که شخصی آمد خدمت امام صادق (ع) گفت آقا سوالی دارم فرمود می خواهی هم سوالت را بگویم و هم جوابت را؟ با تعجب گفت بفرمایید! حضرت سوال و جوابش را گفت. گفت آقا از کجا فهمیدید؟ فرمود این فراصت است که رسول اکرم فرمود: اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنور الله؛ از زیرکی مومن برحذر باشید که او به نور خدا می بیند. این فراست برای مراتب پایین است)

گوید من فرصت را غنیمت شمرده گفتم اگر مطلب چنان است که این ها می گویند(خدایی هست و قیامتی هست) چه مانعی دارد که بر آفریده اش آشکار شود و آن ها را به پرستش خود فرابخواند تا دو نفر از آن ها هم اختلاف نکنند چرا از آن ها پنهان شد و پیامبرانش را فرستاد؟ اگر خود بی واسطه این کار را می کرد راه ایمان مردم به او نزدیک تر میشد.

حضرت فرمود: وای بر تو! چگونه بر تو پنهان گشته کسی که آثار قدرتش را در وجود خودت به تو نمایان کرده است… (یکی از اسماء خداوند الظاهر است یا خفیاً لفرط الظهور)

هستی پیداکردنت بعد از هیچ بودنت :

بحث حدوث. بحثی است در کلام و فلسفه که مناط احتیاج ممکن به واجب چیست؟ یعنی چرا شما می گویید خدا باید باشد؟ فلاسفه می گویند مناط احتیاج حدوث است؛ چون شما نبودی ، بود شدی پس کسی تو را بود کرد. این دلیل این است که این عالم خدا می خواهد . و همین طور حوادثی که یکی پس از دیگری می آید علت می خواهد که هستی بدهد.

بزرگیت بعد از کودکی، نیرومندیت بعد از ناتوانی و ناتوانیت پس از نیرومندی، بیماریت بعد از تندرستی و تندرستیت پس از بیماری ( اذا مرضت فهو یشفین) خوشنودیت بعد از خشم و خشمت پس از خوشنودی

حالات نفسانی تو از کجا می آید؟ امیرالمومنین می فرماید: عرفت الله بفسخ العزائم؛ خدا را به فسخ عزیمت ها شناختم. عزم آن اراده محکم است که باز می شود و پشیمان می شود انسان. اگر دست من بود باید آن گرهی که بستم در دلم می ماند.

اندوهت پس از شادی و شادیت پس از اندوه:

اگر دست خود انسان باشد انسان دلش می خواهد همیشه شاد و شنگول باشد! الان در دنیا چقدر دنبال این شنگولی می گردند؟ چگونه شاد باشیم!!؟؟ کتاب می نویسند داستان می نویسند قرص درست می کنند که چگونه شاد باشیم! غم و شادی دست ما نیست از جای دیگری می آید.

دوستیت پس از دشمنی و دشمنیت پس از دوستی

امیرالمومنین می فرماید همه رازت را به دوستت نگو احتمال بده که شاید یک روزی با تو دشمن شود و از این رازت سوء استفاده کند و با دشمنت خیلی دشمنی نکن یک جاهایی حریم را نگه دار شاید یک روزی دوست بشود با تو و خجالت بکشی که چرا این کار را کردم. چون دوستی و دشمنی و قهر و آشتی ها هم دست خودمان نیست.

تصمیمت بعد از درنگ و درنگت بعد از تصمیم، شهوتت بعد از نخواستن و نخواستنت پس از شهوت:

شهوت یعنی خواستن، خواستن در هر زمینه ای.

تمایلت بعد از هراس و هراس پس از تمایل. امیدت بعد از ناامیدی و ناامیدی پس از امید. به یاد آمدنت آنچه را در ذهنت نبود و ناپدید گشتن از ذهنت آن چه را که نیک می دانی:

این یاد و حافظه چیست؟ مگر دست ماست. شخصی نقل می کرد که حافظ قرآنی بوده ظاهرا او را می برند نزد آقای مرعشی. می فرماید یک جایی از قرآن را بخوان. می گوید شما بگویید. می فرماید سوره بقره را مثلا بخوان فکر می کند یادش نمی آید سوره قدر یادش نیامد حمد و سوره ات را بلدی؟ بله من حافظ قرآنم فرمود بله اما من خواستم به تو یاد بدهم که قرآن دریای عمیقی است به صورت آن اکتفا نکن در قرآن آیه ای هست که اگر بخوانی ذهن طرف پاک می شود!!

یا آن طلبه ای که بی ادبی کرد. در دست اندازهای بحث های اصول افتاده بود گفت امام صادق کجاست که بیاید در این دست اندازها ببینیم چه می کند؟! بیچاره فکر می کند امام صادق محتاج علم اصول است. صبح که برای نماز بلند شد نمازش را یادش رفت به طلبه ها گفت می گفتند و او تکرار می کرد تا نمازش را بخواند! یا طرف واقعه ای را که مربوط به چندسال پیش بوده به یاد می آورد اما یادش نمی آید دیروز نهار چه خورده است.

به همین ترتیب پشت سر هم قدرت خدا را که در وجوم بود و نمی توانست انکار کنم برایم می شمرد تا این که یقین کردم در این مباحثه بر من چیره خواهد آمد. (نمی شود گفت که این ها مبدأ و علت ندارد که!)

راوی گوید روز دیگر ابن ابی العوجاء بازگشت و در مجلس امام صادق (ع) خاموش نشست. امام فرمود:  گویا برای گفتگو در موضوع دیروز آمده ای؟ گفت یابن رسول الله مقصودم همین است. گفت بسیار عجیب است که خدا را انکار می کنی ولی گواهی می دهی که من پسر رسول خدایم!  گفت این جمله بر اثر عادت است. فرمود پس چرا سخن نمیگویی؟ عرض کرد از جلال و هیبت شما که در برابرتان زبان من نمی چرخد!

مثل آن شعر فرزدق در مورد امام سجاد (ع) که حضرت در حال طواف بودند و مردم برای ایشان راه باز می کردند ولی برای مروان کسی راه باز نمی کرد. مروان برگشت گفت این کیست؟ یعنی من نمی شناسم! که فرزدق دوید جلو و گفت:

هذا الذی تعرف البطحاءُ وطأته            و البیت یعرفه و الحلُّ و الحرم

اذا رأته قریش یقول قائلها                   الی مکارم هذا ینتهی الکرم

فی کفّه خیزران ریحه أبِقٌ                    من کفّ اروع فی عرنینه شمم

یغضی حیاءً و یُغضی من مهابته                  فما یُکَلَّم الا حین یبتسم

این بیت مد نظرمان بود: او از حیا سر به زیر اندازد و دیگران از هیبت او و هیچ کس جرأت حرف زدن نمی یابد مگر وقتی که تبسم کند.

امام هشتم (ع) هر وقت وارد مجلس مامون می شد دور و بری های مامون از زیر پای آقا بلند می شدند یکبار دست به یکی کردند که این بار بلند نشوند. آقا که وارد شدند همه ناخودآگاه بلند شدند. دفعه بعد گفتند این بار پرده را هم کنار نمی زنیم و بلند هم نخواهیم شد می گوید دفعه دیگر هنگام ورود آقا بادی وزید پرده کناری رفت و آن ها باز برخواستند.

ابن اب العوجاء خدا و پیغمبر را قبول ندارد اما هیبت آقا او را گرفته است…

(ابن ابی العوجاء) : من با دانشمندان و متکلمان بسیاری ملاقات کرده و مناظره نموده ام ولی هیچگاه مانند هیبتی که در محضر شما به من دست داد برای من دست نداده بود (حدیث ادامه دارد)

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.